منوچهر خان حكيم

137

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

مىآشاميد . چون ديد كه ايشان به خواب رفتند ، ديو حرامزاده در تدبير خلاصى خود كوشيده بند را سست نمود و خود را خلاص كرد . در فكر بود كه چه نوع حلقه‌اى در گوش شهزاده كشد كه ناگاه مريم بانو را احتياج به آب شد ، از خيمه بيرون آمد . چون چشم آن ملعون به بانو افتاد با خود گفت كه : اگر اين دختر را به مقام خود برم ، داغى است بر دل اين جوان گذاشته‌ام كه تا قيامت بهبودى نداشته باشد . پس آن ديو بدنژاد اين عزم را بر خود جزم كرده ، گريبان آن نازنين را گرفته بر روى فلك به باد تنوره بلند شد . مريم بانو شروع به فرياد كرد كه : اى شاهزاده ! مرا ديو بدر برده است كه عبد الحميد از خيمه بيرون آمد . شب ماهتابى بود ، ديو را ديد كه بر روى هوا مىرود . شهزاده چند تير متعاقب به وى انداخت كه ديو تيرها را از خود رد كرد و بدر رفت . عبد الحميد رخوت « 1 » هاى شهزادگى خود را از بر خود دور كرده از فراق آن نازنين قلندر شد و سر در پرهء بيابان نهاده بدر رفت . اين را در راه بگذار ، دو كلمه از سگدندان گوش كنيد . اما سگدندان به دربند گريخته پل را كشيد و بدر رفت و محمد و سعدان صلاح در ايستادن نديدند و متوجّه خدمت اسكندر شدند . اما در اثناى راه به جمع كنيزان و خواجه سرايان رسيد ، ديد كه گريبان چاك كرده ، نوحه‌كنان مىروند . محمد پرسيد كه : شما را چه مىشود كه چنين پريشانيد ؟ گفتند : كاش قدم عبد الحميد در اينجا نمىرسيد ، در دشتى كه هر سال بانوى ما در آن دشت مىرفت و قرار داشت ، كه عبد الحميد را ديديم كه زرين تن ديو را بسته در آنجا آمد و بانوى به وى تواضع نمود . نيم شبى بود كه با هم خفته بودند كه دختر بيرون آمد . ديو او را در ربود و بدر رفت . عبد الحميد از عشق او قلندر شده بدر رفت . محمد شيرزاد را از شنيدن اين كلام ، عالم در مدنظرش تيره و تار شد . فى الحال فرمود تا پير نيكو تقرير نامه‌اى به خدمت اسكندر به قلم درآورد ؛ زرقان عيّار را طلبيد و نامه را به دست او داد ، به خدمت آن شهريار فرستاد . اما اسكندر با سالاران در بارگاه جمشيدى قرار داشتند كه زرقان عيّار رسيد و در برابر شهريار سر فرود آورد . دعا و ثناى او به جاآورد و نامهء محمد را به دست اسكندر داد . چون اسكندر نامه را مطالعه كرد آزرده شد ، آه از نهاد او برآمد .

--> ( 1 ) . رخوت : جمع عربيگونهء رخت .